ترجمه‌ی دو شعر از رابرت لی فراست

وازنا مهر ۲۶, ۱۳۹۰

علی مسعودی‌نیا

ترجمه‌ی دو شعر از رابرت
لی فراست

مترجم: علی مسعودی نیا

 

 

«Mending Wall»

 

something there is that
doesn’t love a wall,

That sends the
frozen-ground-swell under it,

And spills the upper
boulders in the sun;

And makes gaps even two can
pass abreast.

The work of hunters is
another thing:

I have come after them and
made repair

Where they have left not
one stone on a stone,

But they would have the
rabbit out of hiding,

To please the yelping dogs.
The gaps I mean,

No one has seen them made
or heard them made,

But at spring mending-time
we find them there.

I let my neighbour know
beyond the hill;

And on a day we meet to
walk the line

And set the wall between us
once again.

We keep the wall between us
as we go.

To each the boulders that
have fallen to each.

And some are loaves and
some so nearly balls

We have to use a spell to
make them balance:

‘Stay where you are until
our backs are turned!’

We wear our fingers rough
with handling them.

Oh, just another kind of
out-door game,

One on a side. It comes to
little more:

There where it is we do not
need the wall:

He is all pine and I am
apple orchard.

My apple trees will never
get across

And eat the cones under his
pines, I tell him.

He only says, ‘Good fences
make good neighbours.’

Spring is the mischief in
me, and I wonder

If I could put a notion in
his head:

Why do they make good
neighbours? Isn’t it

Where there are cows? But
here there are no cows.

Before I built a wall I’d
ask to know

What I was walling in or
walling out,

And to whom I was like to
give offence.

Something there is that
doesn’t love a wall,

That wants it down.’ I
could say ‘Elves’ to him,

But it’s not elves exactly,
and I’d rather

He said it for himself. I
see him there

Bringing a stone grasped
firmly by the top

In each hand, like an
old-stone savage armed.

He moves in darkness as it
seems to me,

Not of woods only and the
shade of trees.

He will not go behind his
father’s saying,

And he likes having thought
of it so well

He says again, ‘Good fences
make good neighbours.

 

 

«دیوارِ مرمّتی»

 

چیزی هست که خوش ندارد دیوار

چیزی که آماسی از زمین
منجمد را می‌فرستد بیخِ آن

و فرو‌می‌ریزد کلوخ‌های
بالای هرّه را در آفتاب

و حفره‌هایی در آن تعبیه
می‌کند به قاعده‌ی عبورِ دو‌ تن پهلو‌به‌پهلو

 

مشغله‌ی شکارچیان اما چیزی
علی‌حده است،

که آمده‌ام از پیِ رفتن‌شان
بارها و آستین‌ بالا زده‌ام به مرمّت دیوار

چرا که هر جا می‌روند، دیگر
سنگ روی سنگ بند نمی‌ماند

 

اما شکارچیان می‌خواهند
که بیرون بکشند خرگوش را از مخفی‌گاهش

تا ارضا کنند سگ‌های
دائمُ‌الواق‌شان را

منظورم این حفره‌هاست که
کسی ندیده و نشنیده تعبیه‌شان را،

هر بهار اما، در موسم ترمیم،
این‌ حفره‌ها را می‌بینیم

 

می‌گذارم که همسایه‌ی آن‌ورِ
تپه هم از جریان با‌خبر شود

و قراری می‌گذاریم برای دیدار
و تعیین حد و حدود

و باز بر‌پا می‌کنیم دیوارِ
بین‌مان را

و وقتِ جدا‌شدن از هم، دیوار
را پا‌برجا می‌گذاریم و می‌رویم

هر سنگی هر طرف فرو‌غلتید
مالِ صاحبِ همان ‌طرف است

و برخی ‌سنگ‌ها کله‌قندی‌اند
و بعضی‌شان قلقلی مثلِ توپ

چاره‌ای نیست جز این که
وردی بخوانیم برای حفظ تعادل‌شان:

«نجنبید از جای پیش از آن
که ما روی‌ بگردانیم!»

سنگ‌ها را که جا‌به‌جا می‌کنیم
زبر می‌شود پوست انگشتان‌مان.

این هم برای خودش تفنن
صحراییِ دیگری‌ست،

هر کسی سمتِ خودش. بل‌که
هم چیزی بیش از تفنن:

 

این دیوار آن‌جا عَلَم‌
شده ولی به چه کارمان می‌آید دیوار؟

او کاجستان است به تمامی
و من سیبستان

می‌گویم: درختان سیب من
که هرگز به باغ تو قدم نمی‌نهند و،

میوه‌های فرو‌ریخته پای
کاج‌های تو را نمی‌خورند».

او فقط می‌گوید: « آره…
اما دیوارِ خوب، همسایه‌ی خوب می‌آره».

 

بهار که می‌رسد، شیطنت‌ام
گل می‌کند،

و نمی‌دانم چه‌طور توی
کله‌اش فرو کنم این را که:

«آخه رو چه‌ حسابی دیوارِ
خوب، همسایه‌ی خوب می‌آره؟».

مگر نه این که دورِ
چراگاهِ گاوها دیوار می‌کشند؟

خُب! این‌جا که گاوی نیست!

قبل از عَلم کردن‌ دیوار،
خوش داشتم بدانم،

چه چیزهایی این‌ورِ دیوار
می‌مانند و چه‌چیزهایی آن ورش

و این اهانت به تریجِ قبای
چه کسانی بر‌خواهد خورد؟

 

چیزی هست که خوش ندارد دیوار

و خوش دارد که برچیده
شوند دیوارها.

می‌توانم بگویم که از تخم
و ترکه‌ی اجنّه است

هر چند که اجنّه‌‌ی اجنّه
هم نیست،

و ترجیح می‌دهم خودش بگوید
چیست.

می‌بینم‌اش که در هر مشت‌اش
سنگی می‌فشارد

چون بر‌بریانِ عصر حجر که
اسلحه‌شان بود سنگ

انگار لا‌به‌لای تاریکی
راه می‌رود

نه فقط در تاریکای سایه‌ی
درختان، که در تاریکی اشباحِ بیشه حتی؛

و پندِ پدر از گوش‌اش به‌در
نمی‌شود

و خوش است از این‌که پندش
را درست آویزه‌ی گوش‌اش کرده؛

می‌گوید دوباره:

«دیوارِ خوب، همسایه‌ی
خوب می‌آره»

 

 

 

 

«Desert Places»

 

Snow falling and night
falling fast oh fast

In a field I looked into
going past,

And the ground almost
covered smooth in snow,

But a few weeds and stubble
showing last.

 

The woods around it have
it—it is theirs.

All animals are smothered
in their lairs.

I am too absent-spirited to
count;

The loneliness includes me
unawares.

 

And lonely as it is that
loneliness

Will be more lonely ere it
will be less—

A blanker whiteness of
benighted snow

With no expression, nothing
to express.

 

They cannot scare me with
their empty spaces

Between stars—on stars
where no human race is.

I have it in me so much
nearer home

To scare myself with my own
desert places.

 

 

«خالی‌آبادها»

 

فرو‌می‌بارد برف و شب فرو‌می‌بارد
فرز و فرز‌تر

فرو‌می‌ریزد بر زمینی که
گذشته‌ام را می‌آورد به نظر

و تمام زمین پوشیده از
برفی نرم و صیقلی، کم و بیش

اما هنوز تُنُک تُنُک کاه‌بُنی…هرزه
علفی از دلش برآورده سر

 

درختانِ اطراف‌اش بر آن
مالک‌اند- خود شده ملکِ آنان

و فروخزیده‌اند به نهان‌گاهِ
خویش تمامِ جانوران

نا‌به‌هوش‌ترم از آن که
توان شمارش داشته‌باشم،

تنهایی مرا در‌برمی‌گیرد
ناگهان.

 

و تنها، تنهایی‌ست که در
این رهگذر

تنها‌تر خواهد‌شد پیش‌تر
از آن که شود کم‌تر-‌-

سفیدیِ خالی‌ترِ برفِ شب‌زده
برجاست

که نمی‌توان وصف‌اش کرد،
چیزی برای وصف نمی‌ماند دیگر.

 

نمی‌توانند با فضاهای
خالی‌شان بیندازندم به هول و ولا

که در میان ستارگان-‌-
ستارگانی که هیچ بنی‌بشری نرسیده به آن‌ها

من خود هیچستانی دارم
بسیار نزدیک‌تر به خانه‌ام،

تا با خالی‌آبادِ خودم به
هول و ولا بیندازم خودم را.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تگ ها:

نظرات مسدود است.

Flickr Digg Yahoo! Technorati MySpace Delicious RSS