نقد مجموعه ی “موتیف های ایرانی” و شعر “سرزمین آسمانی فردوسی” – یسنین

وازنا مهر ۲۶, ۱۳۹۰

مسعود احمدی نیا

 

 

غرابت مجموعه‌ی “موتیف‌های ایرانی” ٭

 

یسنین در حدِّ فاصل سال‌های ٢۵ – ١٩٢۴ اشعار معروفی را همچون “روس در حال
عزیمت”، “نامه‌ای به همسر”، “نامه‌ای به مادر” و
“بندگردان‌ها” به رشته‌ی سرایش درمی‌آورد؛ در این میانه “موتیف‌های
ایرانی” جایگاه ویژه‌ای را به خود اختصاص می‌دهند. یسنین در شعر خود توانست
عشق پرشور خود را به سرزمین، طبیعت و مردم خویش بیان دارد، امّا احساس نگرانی،
انتظار و سرخوردگی نیز در اشعار او به چشم می‌خورند.

 

قطعا ً هیچ یک از ادیبان، شرق را همانند سرگی یسینین رمانتیک و مرموز به تصویر
نکشیده‌است. تنها کافی‌است که “موتیف‌های ایرانی” او را بخوانید تا از این
بابت اطمینان حاصل کنید. شاعر از چه اصطلاحاتی که بهره نمی‌جوید! “کشور شاد و
آسمانی” و “سرزمین آسمانی فردوسی” از رهگذر تصاویر شب‌های مهتابی‌اش،‌ جایی که در آن “دسته‌ی پروانه ها به
دور ستارگان می‌چرخند”، “طلای سرد ماه” می‌بارد و “بخارا از
مهی بلورین موج می‌زند” شاعر را مجذوب خود می‌نماید. بی‌شک توانایی یسنین در درک
زیبایی سرزمین‌های بیگانه به همان حدّت و شدّت سرزمین زادگاهش، از شگفتی‌های شعر
او است.

 

مجموعه‌ی “موتیف‌های ایرانی” نمونه‌ی بی‌همتایی از اشعار تغزّلی یسنین
است. اینجا احساس صمیمانه‌ی قلب نو گشته‌ی شاعر است که پژواک می‌یابد. ساختار این
اشعار، لطیف است و آهنگین. یسنین نه از سعدی و نه از فردوسی تقلید نمی‌کند… او شعرش
را بر پایه‌ی قواعد کلاسیک خلق می‌نماید. خود شرق است که از دهان یسنین سخن می‌گوید
و دم بر می‌آورد: امروز از صرّاف که نیم تومان در ازای یک روبل می‌دهد، پرسیدم چطور
باید کلام لطیف “دوستت دارم” را به فارسی به لاله‌ی زیبارو بگویم؟ امروز
نرم‌تر از باد و آرام‌تر از دریاچه‌های وان صرّاف را پرسیدم که چگونه باید از کلام
شیرین “بوسه” برای لاله‌ی زیباروی سخن به میان آورم؟ امّا شاعر حتی اینجا
هم ترانه‌سرایی روس باقی مانده و میهنی را می‌پرستد که از دور هم، در آن پوشش لطیفش،
نزد او زیباتر و عزیزتر می‌نماید: نوای آکاردئون در درونم طنین‌انداز می‌شود و به
گاه مهتاب صدای عوعوی سگان را گوش می‌سپارم. ای بانوی ایرانی مگر تو نمی‌خواهی آن
سرزمین دور و نیلگون را ببینی؟

خالق “موتیف‌های ایرانی” به شکنندگی سعادت و خوشبختی تالّم ناپذیری
که دور از سرزمین مادری‌اش می‌تواند داشته باشد اطمینان دارد. و این سرزمین روسیه
است که قهرمان اصلی این مجموعه می‌گردد: “شیراز هرچقدر هم که زیبا بوده باشد،
نیکوتر از پهن‌دشت‌های ریازان نیست”.

 

از “موتیف‌های ایرانی” به یاد بیاوریم:
“هیچگاه در بسفر نبوده‌ام،‌ مرا از آن نپرس…” می‌توان از شاعر در مورد
این که چگونه “با گلها‌ی آبی که در تهران می‌رویند زخمی کهنه را در قهوه‌خانه”
درمان کرده است، چیزی نپرسید، چه او در تهران نبوده است. نباید سعی کرد که مورد
مشروحی را از او درباره‌ی “سرزمین آسمانی فردوسی”، و مثلا ً در
مورد این که او بر چه مبنایی امید دارد که ایران نمی‌تواند او، “روس
مهربان” را از یاد برد، سؤال نمود. مسئله این است که او اصلا ً در ایران
نبوده ‌است. و “شاگانه،‌ تو شاگانه‌ی من هستی” اصلا ً نه شیرازی
بوده و نه حتی “دختری ایرانی”، بلکه آموزگار ارمنی جوانی بوده اهل
باتوم (شاگاندخت نرسسوونا تالیان، معلّم شایسته‌ی آینده)، که علاقه یسنین به وی
باعث آفرینش چهره‌ای جامع از زن شرقی و سطوری دلفریب در مورد او گردید. شاعر در
پرواز عشق و الهام، به ورای مرزها و تفاوت‌های زمینی بال می‌گشاید، به ورای تفاوت‌هایی
چون: چه کسی از چه نژادی است و کدام خدای را عبادت می‌کند. “موتیف‌های ایرانی”
در همسایگی ایران، در آمیزش با سنن غزل شرقی که سرشار است از تمثیل‌ها و حکایات و
در پیوند با الگوی زیبایی شناسانه‌ی شعر ایرانی آفریده ‌شدند. البته در این مجموعه، همخوانی تمام و کمال با ایده‌ها و فنّ سرایش شعر ایرانی
تا آن حد هم زیاد نیست. ولی رسوب و نهشت کامل مشاهداتی لطیف از زندگی، آداب و
نغمات شرق در آن وجود دارد. منشاء اینها در کجاست؟ اگر این را که مسافرت یسنین به
ماورای قفقاز عمدتا ً میان شهرها و بنادر صورت پذیرفته است مدّ نظر قرار دهیم، آنگاه
پرسیدن سئوال فوق بیهوده نخواهد بود. شاعر، مورد لطف محافل برجسته‌ی روسیه،
مطبوعات و ستایش کنندگان استعدادش که آن طور که امروز می‌گویند بیشتر از نسل
“روس زبانان” بودند، قرار داشت. پس جای زیادی برای درک ظرافت زندگی ملی
برای وی باقی نمی‌ماند (بیهوده نبود که از سوی سران از همراهان شاعر درخواست شد که
برای او “توهّمی از پارس″ ایجاد کنند). پس تعاریف دقیق او آنهم درباره‌ی
شرق مسلمان ریشه در کجا دارد؟ بله پاسخ در اینجاست: در مسافرت او به تاشکند، جایی
که علاقه‌ی دیرینه‌ی او به آسیا و شعر ملی شرق، به لطف شرایطی که در آن قرار گرفته
بود، به میزان بالایی برانگیخته گردید.   

 

 

 

 

 

سرزمین آسمانی فردوسی

 

سرزمین آسمانی فردوسی

نتوانی که با خاطری سرد از یاد بری

این روس‌ مهربان و نجیب را

و چشمانی را که اندیشمندانه ساده‌اند

سرزمین آسمانی فردوسی

 

ای پارس تو خوبی، این را می‌دانم

رزها چونان چراغی در تلألو اند

و دوباره با طراوت بهار

برایم از سرزمین دور می‌گویند

ای پارس تو خوبی و بر این آگاهم

 

امروز برای آخرین بار می‌نوشم

رایحه‌ات را که چونان صهبایی‌ مستی آور است

و صدایت را ای شاگانه‌ی عزیز

در این ساعت سخت جدایی

برای آخرین بار می‌نیوشم

 

امّا مگر فراموشت می‌کنم؟

در سرنوشتم که سرگردانی رقم خورده

با مردمانی که به من دورند و یا نزدیک

از تو سخن خواهم گفت

و تو را تا ابد ز یاد نخواهم برد.

 

از پریشانی‌هایت نمی‌هراسم

امّا برای روز مبادا، برای لحظه‌‌ی اندوه تو

روسیه را ترانه‌ای باقی خواهم گذارد

با خواندن آن مرا بیاندیش

که من تو را به آن ترانه خواهم ستود.

 

 

 

 

Голубая родина Фирдуси

 

Голубая родина Фирдуси,

Ты не можешь, памятью простыв,

Позабыть о ласковом урусе

И глазах, задумчиво простых,

Голубая родина Фирдуси.

 

Хороша ты, Персия, я знаю,

Розы, как светильники, горят

И опять мне о далеком крае

Свежестью упругой говорят.

Хороша ты, Персия, я знаю.

 

Я сегодня пью в последний раз

Ароматы, что хмельны, как брага.

И твой голос, дорогая Шага,

В этот трудный расставанья час

Слушаю в последний раз.

 

Но тебя я разве позабуду?

И в моей скитальческой судьбе

Близкому и дальнему мне люду

Буду говорить я о тебе -

И тебя навеки не забуду.

 

Я твоих несчастий не боюсь,

Но на всякий случай твой угрюмый

Оставляю песенку про Русь:

Запевая, обо мне подумай,

И тебе я в песне отзовусь…

 

1925

 

 

٭
 منبع: WWW.SPISANO.RU/ESSAYS/FILES.PHP?245600

 

تگ ها:

نظرات مسدود است.

Flickr Digg Yahoo! Technorati MySpace Delicious RSS